داستان‌های فانتزی

فقط کتاب و شاید چیزهای دیگر

سیلون تسون متولد 26 آوریل 1972 ، نویسنده قرن بیستم میلادی اهل فرانسه.به اصرار محمد این کتاب رو خوندم و رفتم به دورانی که تحت تاثیر کتاب رابینسون کروزوئه دانیل دفو بودم(همیشه دوست داشتم یه وقتی یه جایی تک و تنها یه مدت واسه خودم باشم، یه جایی که بشه شکار کرد و گوشت خشک سق زد!)

کلی حس‌ یا بهتره بگم نیازهای قدیمی برام زنده شد، مثل نیاز به تنهایی و گوشه‌گیری و فرار از آدم‌ها. اساسا موجود عزلت گزینی هستم اما نه به معنی اجتماعی نبودن، ترجیح میدم بعد از سر کار بیام خونه و چیل کنم و با هیچ کسی حرف نزنم، یکم فیلم ببینم یا کتاب بخونم، این برام از همه چی لذت‌بخش‌تره..سیلون تسون هم همین اخلاق رو داره ولی با چاشنی ماجراجویی زیاد.

تسون در کتاب جنگل‌های سیبری از تجربه‌ی اقامت شش ماهش داخل یه کلبه چوبی در جنگل‌های تایگا اطراف دریاچه بایکال در سیبری میگه. به شدت توصیفات و ارجاعات فلسفی کتاب رو پسندیدم، مخصوصا ستایش طبیعت و لحظات تنهایی. و البته تمام لحظاتی که از موسیقی صحبت کرد. بیشترین آرایه ادبی که در توصیفاتش به کار برده جان بخشی به اشیا، یخ‌ها، دریاچه و طبیعت هست.

کم پیش میاد در طول شبانه روز تنها باشیم مخصوصا با وجود شبکه‌های اجتماعی. در کل ما همه از تنهایی فراری هستیم و نمی تونیم انکارش کنیم و به نظرم اگه اثری رو بخونیم که پر از واگویه‌ها و افکار تنهایی یه شخص با خودشه میتونه خیلی تامل برانگیز باشه.

اگر دلتون برای رابینسون کروزوئه تنگ شده خوندن کتاب رو پیشنهاد میکنم.

حقیقت تلخ: هرچی از تنهایی فرار کنیم ولی در آخر داخل جمجمه‌امون تنهاییم...

کلافه‌گویی: نمیدونم بِستی از کی برام بست فرند شد، شاید از وقتی که فهمیدم اصلا آدم دروغ‌گویی نیست و شجاعت ابراز وجود بالایی داره، یا شاید وقتی که حقیقت‌های وجود خودم رو خیلی دقیق بهم میگه، یا وقتی که از یه چیزی میترسه مثل یه پسر بچه کوچولوی خجالتی و مظلوم میشه...

دلتنگم: در حال حاضر بستی ایران نیست و من حسابی دلتنگشم، لحظه شماری میکنم برای اینکه محکم بغلش کنم و بگم که چقدر برام عزیزه... قبل از رفتنش ازم قول گرفت وقتی اومد یه هفته پیش هم باشیم و این یعنی اینکه منِ معتاد به کار کلی باید برنامه‌ریزی کنم واسه یه هفته مرخصی...آخرین باری که باهاش تماس داشتم دوباره هم تاکید کرد...این چند وقتی که نبوده خیلی باهاش تماس تصویری نداشتم چون حس دلتنگیم رو صد برابر میکنه و آیا این عادیه؟!

(خوشحالم که میدونه از تلفن صحبت کردن خیلی خوشم نمیاد واسه همین سخت نمیگیره بهم چون من آدم فیس تو فیسم. اما وقتی اومد حتما باید از این حجم دلتنگی براش خیلی حرف بزنم... )

ذوق مرگ طور: شاید یک ساعت نیست که افکارم رو نوشتم و میبینم استوری کلوزفرندز گذاشته و اینبار بهش میگم که چقدر دلم براش تنگ شده و در جوابم میپرسه؛ خوشگلم نه؟ و حرفشو با تاکید موکد روی ظاهرش توی عکس تایید میکنم:))) ایندفعه دیگه ازم تاریخ اومدن میخواد بهش میگم وقتی برسی کلی کار داری بذار اول با دوستان و خانواده یکم وقت بگذرون که حرفمو قبول نمیکنه...تقویمم رو باز میکنم و برنامه‌اش رو می‌ریزیم، به همین راحتی! فقط اگر برنامه‌هام بهم بخوره احتمالا سکته میکنم...

سفرنامه: دارم از سفر برمی‌گردم به تاریخ ۹ تیرماه ۱۴۰۲ و باید اعتراف کنم که رسماً عاشق شدم رفت...(حداقل بذارین به خودم اعتراف کنم)لحظه آخر به سختی از آغوشش جدا شدم، وقتی بغلم می‌کنه و سرش رو می‌ذاره رو شونم واقعا قلبم جوونه میزنه، چطوری بهش بفهمونم که خیلی دوستش دارم؟

از فرط عشق...افکارم بلای جانم شده‌اند.

آپدیت: خیلی اتفاق‌های زیادی افتاده تو این مدت... و متاسفانه هاول مثل یه متجاوز آشغال میاد اینجا رو میخونه، به خاطر همین دیگه احساس امنیت نمی‌کنم برای نوشتن اما دوست دارم بنویسم...اما لعنت به حیوان‌های آدم‌نما، خدایا من چقدر از این آدم متنفرم...این همه تنفر از کجا میاد؟!!

چقدر دوست دارم از دوست داشتنی‌ترین آدم زندگیم حرف بزنم اما نمی‌خوام دیگه اینجا بنویسم، عشق واقعا زیباست...


برچسب‌ها: سیلون تسون, جنگل‌های سیبری, دلتنگی, دوست
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 22:12 توسط حنّانه|


آخرين مطالب
» بازگشتن
» در جنگل‌های سیبری
» پنج زبان عشق
»  عاشقی
» نقطه سر خط
» ناتورِ دشت
» بغض
» رویا گونه
» از دو که حرف میزنم از چه حرف می‌زنم
» رویا بافتن

 Design By : Pichak