داستان‌های فانتزی

فقط کتاب و شاید چیزهای دیگر

کلاف سردرگم داستان را برای هم می‌بافیم

 

شاید جامه‌ای شد برای پوشیدن

 

و یا شالگردنی برای گرم شدن

 

قدم در راهی می‌گذاریم که آخرش

 

ناشناخته‌ترین‌ها در انتظارمان است 

 

و ما دل‌خوش میکنیم به رویا بافتن

 

 

پانویس: فلش و خرسی و من احتمالا بهترین دوستان همدیگه خواهیم ماند تا پای مرگ! البته سوگلی هم هست... این موضوع رو  اولین بار که دیدمشون فهمیدم و زمان به من این رو داره ثابت میکنه.

بحث از رویا که شد، فلش  مثل همیشه رگِ افسردگیش زد بالا؛ من میدووونم ما میمیییریم.

امروز اولین امتحان مجازی رو با فلش و خرسی جون دادیم و به قدری خندیدیم که نفس دیگه برامون نمونده بود. ( به طور باورنکردنی این دوتا خیلی خنگن! ) فقط این آخرین بار بود که دیگه عقلم رو دادم دست این دوتا...

با اینکه به حرف فلش گوش دادم و فکر میکردم برم به قهقرا ولی اینطور نشد و خیلی شانس آورد من به قهرا نرفتم! 

تغییرات: دیگه واقعا زندگی در دنیای مجازی داره به حقیقت می‌پیونده.

امیدواری: کلاسِ امروز استاد، به رویاهامون  رنگ دیگه‌ای بخشید...


برچسب‌ها: دوست من, خوشبختی, قرمه‌سبزی, امتحانات
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۹ساعت 3:31 توسط حنّانه|


آخرين مطالب
» بازگشتن
» در جنگل‌های سیبری
» پنج زبان عشق
»  عاشقی
» نقطه سر خط
» ناتورِ دشت
» بغض
» رویا گونه
» از دو که حرف میزنم از چه حرف می‌زنم
» رویا بافتن

 Design By : Pichak