فقط کتاب و شاید چیزهای دیگر
اگر بخوام در مورد این نه ماه گذشته که خبری ازم نبود حرف بزنم از اونجایی که خیلی علاقه دارم خودِ قبلی با خودِ الانم رو مقایسه کنم سخن بسیار است به خاطر همین میرم سراغ اتفاقهایی که توی پست قبلی گذاشته بودم...سوختگی دستم به لطف داروی دست ساز و البته ثبت شده یکی از آشناها خوب خوب شده، ۲ ماه از این ۹ ماه رو دور از خونه بودم میدونم مدت زمان خیلی کمی بود اما تو این دوماه تغییرات زیادی داشتم اولش خیلی سخت گذشت و شرایط سختی داشتم که باعث شد بالاخره بعد از سالها بتونم یک دل سیر گریه کنم این دستاورد مهمی برای من هست! از طرفی تا تونستم دوستیم رو با مهیار، بِستی، سوگلی و محمد عمیقتر کردم. تو این مدت خیلی خوش گذروندیم از بازی کردنهای تا نیمه شب بگیر تا خیابون گردی و تئاتر و ... با بِستی جون از همه بیشتر وقت گذروندم به چند دلیل اول اینکه چندتا درس عملی سنگین با هم داشتیم که نمیخواستیم ماست مالیش کنیم و از طرفی ذاتا اونقدر تنبلیم که نمیرفتیم سراغش... به خاطر همین از یه جایی به بع تصمیم گرفتیم همدیگه رو هل بدیم به انجامش ، من درس کارورزی هم این وسط داشتم که بِستی با یه استاد دیگه و با عاطفه انجامش داده بود... (مهیار و سوگلی هم که کلاسها رو حضوری رفته بودن تا کار عملی تحویل ندن) میموند پروژه تحقیقاتی که فکر میکنم ۶ روز از صبح تا شب براش وقت گذاشتیم اگر هم انجام نمیدادیم حذفش میکردیم میرفت واسه ترم بعد. ولی وقتی با هم میشستیم پای کار به زور و ذره ذره جلو میرفتیم... این وسط کلا یا داشتیم میخوردیم یا از هر دری حرف میزدیم و فقط میخندیدیم ، یه روز که نشستیم یه لیست از خوشگلترین دخترای دانشگاه درست کردیم:)) اونم فقط در راستای انجام ندادن پروژه! آره ما دوتا کنار هم خیلی بهمون خوش میگذره اینم از دلیل دوم وقت گذرونیهامون. علایق مشترکی داریم، حوصلمون برای وراجی خیلی زیاده هرچند که بِستی معمولا بیشتر از من حرف میزنه، دوتایی سرمون درد میکنه واسه بحثهای علمی به خاطر همین پا میشیم میریم دانشگاه ایران واسه شرکت در سخنرانیهای نوروتاک یا مثلا میریم دوتار نوازی استاد پورعطایی عمارت روبهرو، وای که اونشب چقدر شب عجیبی بود... از همهی پرگوییها که بگذریم در حال خوندن کتاب مرشد و مارگاریتا و پنج زبان عشق هستم بحث مربوط به کتاب مرشد و مارگاریتا رو با محمد ویدیو گرفتیم داخل چنل پرسونال مدیا گذاشتیم، اما بخش دومش مونده... پنج زبان عشق رو بعد از تموم کردنش اینجا میذارم. جدیداً به حوزه خانوادهدرمانی علاقمند شدم به دو دلیل اول اینکه استادِ درس مشاوره خانواده خیلی بهم گیر داد و یک ماه قفلی بودم روی نظریات بوئن واسه تحلیل نوشتن و دوم اینکه بالاخره نیاز به عشق و عاشق شدن رو دارم حس میکنم اما با سرعت لاکپشتی :) پانویس: حالم خیلی خوبه و از این بابت خیلی خوشحالم، اوضاع کاری روبهراهه و رضایت بخش و من همچنان به دنبال کسب تجربههای جدید
برچسبها: مرشدومارگاریتا, پنج زبان عشق, امید, خاطرات
| Design By : Pichak |

