فقط کتاب
به مرغ و گوسفند و گاو و خر خبر داد همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این موقع موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد... اضافه نوشت1:همه همینطورن کار به حیوونا نیست... اضافه نوشت2:قالب وبم رو برگندوندم... اضافه نوشت3:هنوز نفس میکشم.بدرود. گاهی با خودم فکر میکنم سایه ها با ادم ها فرق دارن یا ادم ها با سایه ها ؟ نمیدونم... بعضی سایه ها خوشحالن... بعضی ها ناراحت... بعضی ها هم بی تفاوت... بعضی ها هم سایه ندارن اصلا... بچگیام تو حیاط مهد کودک دنبال سایم می دویدم ولی هیچ وقت بهش نمی رسیدم!احساس میکردم داره بهم پوزخند میزنه... نمیدونم شایدم منو مسخره میکرد... هر کدوم از ادم ها یه رنگن بعضی ها رنگارنگن مثه قالی میمونن فقط جون میدن برای اینکه زیر پا باشن... فقط یه چیز رو خوب میدونم اونم اینه که همه ی سایه ها یه رنگن.... ضمیمه نوشت 1:هیچ چیز خوب نیست...اینجا هم که تار عنکبوت بسته! ضمیمه نوشت 2:فعلا بدرود اصلا بند نمی اید... هچ چیز اینجا نیست اینجا پر از خالی است این همه سفسطه بافی فایده ای ندارد ... همه چیز دارد به اخر میرسد.. صدایم میزنند ... باید بروم با مداد رنگی های سیاهم نقاشی بکشم .... اما ای کاش مثل ان زمان ها تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود... باید بروم....
سلام به همه چند روز قبل به دیدن یه نمایش رفته بودم.نمایشی که میشه گفت بدون مجوز بود ...ولی با این وجود هم نمایشنامش و هم بازیگراش عالی بودن...بعد هم این ایده برای اپ به ذهنم رسید اضافه نوشت:واقعا در حق تئاتر ایران داره ظلم بزرگی میشه...امیدوارم که نجات پیدا کنه... اضافه نوشت2:واقعا دلم برای اینجا تنگ شده ولی چاره ای نیست و باید تحمل کنم... اضافه نوشت3:فعلا بدرود جرج برنارد شاو، منتقد و مصلح اجتماعی و نمایش نامه نویس ایرلندی در 1856م، در
دوبلین (ایرلند) متولد شد.او یکی از نویسندگان انگلیسی ـ ایرلندی است که آثار
ارزنده ای را به ادبیات انگلیسی تقدیم کرده است. شاو، در چهارده سالگی، ترک تحصیل
کرد و در 1876م، همراه مادرش ـ که معلّم موسیقی بود ـ، به انگلستان رفت و در آن جا
زندگی ادبی خود را به عنوان داستان نویسی موفّق شروع کرد. در 1895م، به عنوان منتقد
تئاتر، برای مجلّه «ساتوردی. ریویو» قلم زد. او به ایبسن، ارادت داشت و به طرفداری
از او کتاب «جوهره ایبسن گرایی» را در 1891م نوشت. آرزوهای شاو، به عنوان منتقد
موسیقی و تأثیر ارادتش به واگنر و ایبسن و ویلیام باتلر، موقعیت وی را به عنوان
نمایش نامه نویسی که در تمامی گونه های شناخته شده تئاتر سررشته داشت، تثبیت کرد.
شاو، همانند ایبسن، تئاتر را وسیله ای برای نجات تماشاگران از خودستایی، دورویی و
بی عقلی می دانست.
او از متخصّصان «تئاتر خوش ساخت» به شمار می آمد و تماشاگران را با حرکت و سخن،
ترغیب می کرد تا قهرمانان را همچون آدم های شریر و آدم های شریر را همچون قهرمان
ببینند.
او این طرح فکری را در نمایش های: سرگرد باربارا،بشر عادی و بشر عالی و اسحله و
انسان ،به وضوح نشان داده است. شاو، در حرکات و سخنانش پارادُکس (تناقض)های بسیاری
به کار می برد تا با توسّل به خودباوری بیننده، قهرمانان خود را مطابق دیدگاه مذهبی
و اجتماعی خود بشناساند. او از شوخی، بسیار بهره می گرفت تا از آن، نتیجه ای
انتقادی و جدّی بگیرد. نبوغ وی در خدمت اصلاح جامعه بود و حتی اگر در زمانی، حالتی
دلقک وار به شخصیت هایش می داد، این، چیزی از جدّی بودنِ نتایجش نمی کاست.
اوّلین نمایش نامه او به نام «خانه مردانِ زنْ مُرده» به طور تحریک آمیزی به مسئله
خان سالاری می پردازد.
در 1898م، نمایش «مطبوع و نامطبوع» را با مقدّمه ای تهاجمی درباره سانسور تئاتر
منتشر کرد. از نمایش های دیگر او می توان به: کاندیدا، جزیره دیگر، جان بول و
معمّای دکتر پیگمالپون اشاره کرد.
شاو، در تاریخ نیز آثاری دارد. وی در این آثار، از طریق مقایسه زمان حال و گذشته و
ایجاد لحظه های کُمیک (شاد) با قرار دادن شخصیت های تاریخی در زمان حاضر و تکرار
عملکرد آنها، به بیان تاریخ می پردازد.
شاو، این نویسنده قدرتمند ـ که در1925م جایزه نوبل ادبیات را از آنِ خود ساخت ـ، در
دوم نوامبر 1950م، در سنّ 94 سالگی درگذشت.
انشای شاو، به حدّی روان و روشن است که گفته اند او همچنان که حرف می زد، مطلب
می نوشت. او بر خلاف دیگران، هرگز از پیش، طرح نمایش نامه را نمی ریخت. به همین
جهت، وقتی که شروع به نوشتن نمایش نامه می کرد، خودش هم نمی دانست آخرش چه بلایی بر
سر قهرمانانش خواهد آمد. اگر چه اهل بلا نبود و همیشه نمایش نامه های خود را با یک
خنده طولانی پایان می داد، ولی باز هم نگران سرانجام کار قهرمان های خود بود! شیوه
نگارش نمایش نامه های او بدین ترتیب بود که اوّل، موضوعی توجه او را به خود جلب
می کرد، آن وقت کمی درباره موضوع می اندیشید و سپس بلافاصله شروع به نوشتن می کرد و
هر چه به فکرش می رسید، در آن می گنجانید تا این که سرانجام، نمایش نامه پایان
می یافت.
از ویژگی های شاو، این بود که در هنگام نگارش نمایش نامه، به قواعد معمولی
نمایش نامه نویسی توجّه نداشت. مثلاً رعایت وحدت زمان و مکان را نمی کرد و تمام
نمایش نامه او یک فصل داشت و یا به نظر می رسید که یک فصل دارد.
از خصوصیات دیگر نمایش نامه های شاو، کم بودن «حرکت» در آن است. حتی به نظر می رسد
که برخی از نمایش نامه های وی به کلّی فاقد حرکت است و چیزی غیر از گفتگو نیست.
شاخصه بارز شاو در نمایش نامه نویسی، آن است که وی بر خلاف بسیاری از
نمایش نامه نویسانِ دیگر، نمایش نامه را به خاطر نمایش نامه نوشتن نمی نوشت؛ بلکه
برای او نمایش نامه، فقط وسیله ای بود برای تعلیم یک اندیشه فلسفی و اجتماعی و یا
اخلاقی.8
ـ یک شعار خوب، نیمی از نبرد است.
ـ جهنّم، پر از موسیقیدان های تازه کار است.
ـ آزادی، توأم با مسئولیتْ است. به همین علّت است که اکثر افراد، از آن می ترسند.
ـ زندگی ای که صَرف ارتکاب اشتباهات شده، نه تنها آبرومندانه تر، بلکه مفیدتر از
زندگی ای است که صَرف انجام دادن هیچ کاری نشده است.
ـ در برابر امیال خود، مقاومت کن. همه چیزهای خوب را تجربه کن و خو را با بهترینِ
آنها عادت بده.
ـ کاری که خدا آن را درست کرده است، آدمی زاده نمی تواند آن را به هم بزند.
ـ حقیقت، یگانه چیزی است که هیچ کس باورش نخواهد کرد.
ـ خوشی و راحتی دائمی، در تمام مدّت زندگی! این همان چیزی است که هیچ کس نمی تواند
تحمّلش کند.
ـ در زندگی، دو تراژدی وجود دارد: یکی آن که آن چه دلتان می خواهد به دست نیاورید؛
دیگر آن که هر چه دلتان خواست، به دستش آورید.9
ـ گویند پس از پایان کُنسرت ویولونیستی، مردی عقیده او را درباره ویولونیست، سؤال
کرد. شاو، جواب داد: «او مرا به یاد پادروسکی می اندازد». پرسش کننده، با تعجب گفت:
«پادروسکی؟ او که ویولونیست نبود!». شاو جواب داد: «این آقا هم همین طور!».
ـ در مجلسی، بانوی هنرپیشه معروفی به شاو، اظهار داشت: «اگر ما با هم ازدواج کنیم،
فرزندی که متولّد می شود، موجودی فوق العاده خواهد بود؛ زیرا هوش شما و زیبایی مرا
در یک جا خواهد داشت». شاو، بلافاصله جواب داد: «می ترسم بر عکس، فرزند عزیزمان،
عقل تو و زیبایی مرا به ارث ببرد!».
ـ یک بار، موقعی که نمایش نامه «سلاح و مردِ» شاو به پایان رسید و پرده افتاد، تمام
تماشاچیان برای شاو، کف زدند، جز یک نفر که سوت کشید و مسخره اش کرد. شاو، رو به او
کرد و با کمال خون سردی گفت: «رفیق عزیزم! من هم با تو هم عقیده هستم؛ ولی ما دو
نفر که در اقلیت هستیم، چگونه می توانیم با اکثریتْ به مخالفت بپردازیم؟!».10
ـ من از موفّقیت، وحشت دارم. مفهوم موفّق شدن، به پایان رساندن کار خود در عرصه
روزگار است.
ـ تربیت اداری، مرا طوری بار آورده بود که عادت پیدا کرده بودم به عنوان یک شرط
اساسی برای فعالیت ـ که کاملاً با کاهلی فرق دارد ـ، روزانه به طور مرتّب، کاری را
به انجام برسانم. من می دانستم چنانچه این کار را نکنم، هیچ گونه پیشرفتی نخواهم
کرد و شیوه دیگری هرگز کتابی نخواهم نوشت. برای انجام دادن این منظور، مقداری کاغذ
سفید در یک اندازه مخصوص تهیه کرده، آنها را تا می کردم و هر روز خود را مجبور
می نمودم ـ چه در ایام بارانی و چه آفتابی، چه موقعی که الهامی به من روی می آورد
و چه در هنگامی که الهامی دست نمی داد ـ، پنج صفحه خود را در وسط یک سطر، به پایان
می رساندم، بقیه اش را برای روز بعد، نگاه می داشتم. از سوی دیگر، چنانچه روز خود
را به هدر می دادم، روز بعد، دو برابر کار می کردم تا روز تلف شده قبلی جبران شود.
بدین ترتیب، من در عرض پنج سال، پنج رمان نوشتم!
ـ من طبیعتاً بازیگر آفریده شده ام و بازیگر، آرزویی جز جلب توجّه مردم ندارد و
می خواهد مُدام، مورد توجّه عموم باشد و تمام ریزه کاری های رفتار و کردار او بر سر
زبان ها باشد
بعد از مدت ها من اومدم که یه دستی به سر و روی اینجا بکشم...از همه بابت اینکه دیر میام عذر خواهی میکنم... ولی گاهی اوقات هیچ چیز برای گفتن و نوشتن نیست ...بعضی اوقات تمام کلمات و حرف ها خشک می شوند و ادم بی زبون میشه... به قول صادق عزیزم غم قفس به کنار انچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی سرو پاست... پ.ن:فعلا بدرود میخواستم از یه شخصیت به نام مطلب بذارم ولی خب با این نوشتهی زیبا از آقای ابوالقاسم حالت برخورد کردم و جواب خودم رو هم اخرش نوشتم. ض.ن.1:دلم برای اینجا خیلی تنگ شده ض.ن2:ماهی یکبار قرار هست که آپ بذارم ض.ن3:برای چندتا خرس یه هفته عزا گرفتم ض.ن4:تولدم با سهراب اهل کاشان،در یه روزه واسه همین داشتم بعد از مدتها شعر نو میخوندم ض.ن5:گاهی وقتا آرزو میکنم که ای کاش زندگی دکمه بازگشت داشت.... ض.ن6:هنوز هم کتاب میخونم با اینکه به وبم نمیام... ض.ن7:به قول سهراب عزیزم،من نمیدانم که چرا گویند،اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست... ض.ن8:ارادتمند همهی شما،فعلا بدرود
آه آه از
دل من که از او
نیست بجز خون جگر حاصل من زانکه هر
دم فکند جان مرا در تشویش چه کنم با
دل خویش؟ چه دل
مسکینی! که غمین
میشود اندر غم هرغمگینی هم غم گرگ
دهد رنجش و هم غصه میش چه کنم با
دل خویش؟ طفل عریانی
دید چشم گریانی
و احوال پریشانی دید شد چنان
سخت پریشان که مرا ساخت پریش چه کنم با دل خویش؟ دیده
گردید فقیر بهرنان گرسنه
آنگونه که از جان شد سیر چه کنم؟دل
نگذارد که برم حمله بدو زارم از
دست عدو بس که محتاط
به بار آمده و دور اندیش چه کنم با
دل خویش؟ گر درافتم
با مار نیست راضی
دل من تا کشد از مار دمار لیک راضی
است که از او بخورم صدها نیش چه کنم با
دل خویش؟ دارد این
دل اصرار که من
امروز شوم بهر جهانی غمخوار همه جا در
همه وقت و همه را در همه کیش چه کنم با
دل خویش؟ از برای
همه کس دل بیرحم
در ایم دوره بکار آید و بس نرود با
دل پر عاطفه کاری از پیش چه کنم با
دل خویش؟
جناب شاعر گرامی:
چنین دلی
را باید درید از سینه تا نباشد
دگر این همه سر پیچ باشد که
دگر هیچ دلی نباشد غمگین سلام به همه ی دوستان عزیزم واقعا از اینکه به وبم میاد و نظرات خوبتون رو برام میذارید یک دنیا تشکر رو دارم... باید بگم که من احتمالا مثله قبل نتونم فعالیت داشته باشم...به همین دلیل از همه ی دوستانی که میان و نظر میدن و من نمیتونم بهشون سر بزنم عذر میخوام.... ضمیمه نوشت 1:ممکنه ماهی یکبار اپ بذارم ضمیمه نوشت2:ارادتمند همه شما.بدرود. ضمیمه نوشت3:همه موارد فوق سلام به همه دوستانی که میان و مطالب این وبلاگ رو میخونن و نظر میدن خیلی از همه تشکر میکنم... ضمیمه نوشته 1:شاید اینجا رو جمع کردم ضمیمه نوشت 2:تشکر و بدرود
ژان پل سارْتْرْ (به فرانسوی: Jean-Paul Charles Aymard Sartre) (۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ - ۱۵ آوریل ۱۹۸۰) فیلسوف، اگزیستانسیالیست، رماننویس، نمایشنامهنویس و منتقد فرانسوی بود. سارتر روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ به دنیا آمد. پدرش ژان باپتیست سارتر
(۱۸۴۷-۱۹۰۶) افسر نیروی دریایی فرانسه بود و مادرش آنه ماری (۱۸۸۲-۱۹۶۹)
دخترعموی دکتر آلبرت شوایتزر معروف، برندهٔ جایزه صلح نوبل است. پانزده ماهه بود که پدرش به علت تب زرد از دنیا رفت. پس از آن مادرش به نزد والدینش بازگشت. پدربزرگش چارلز شوایتزر یکی از عموهای آلبرت شوایتزر در مدرسه به آموزش
زبان آلمانی اشتغال داشت. ژان در خانه زیر نظر او و چند معلم خصوصی دیگر
تربیت شد و در خردسالی خواندن و نوشتن (فرانسه و آلمانی) را فراگرفت. در
کودکی چشم راستش دچار آب مروارید شد، به تدریج انحراف به خارج پیدا کرد و قدرت بیناییش را از دست داد. تا ده سالگی بیشتر خانه نشین بود ارتباط بسیار کمی با مردم داشت.
همانگونه که خود در کتاب "کلمات" دوران کودکیش را بیان میکند، کودکی
تيزهوش اما گوشه گير بود و سالهای کودکی را بيش از هرجا ميان انبوه کتابها
به خواندن آثار مهم ادبی و تاريخی گذرانده است. پس از آن به مدرسه لیس
هنری هشتم رفت. دوازده سال بود که مادرش دوباره ازدواج کرد و با همسر
جدیدش که یکی از دوستان قدیمی پدر ژان بود به شهر «لا روشل» نقل مکان
نمود. این اقدام موجب نفرت سارتر از مادرش شد. تا ۱۵ سالگی برای تحصیل به
مدرسه یی در لا روشل رفت اما تحمل شرایط مدرسه و رفتارهای خشونت آمیز دانش
آموزان دیگر برای او بسیار دشوار بود. ژان در سال ۱۹۲۰ به یک مدرسه شبانه روزی در پاریس فرستاده شد. در آنجا
با یکی از همکلاسیهایش به نام «ٔپل نیزان» آشنا شد که این آشنایی به یک
رفاقت درازمدت انجامید. نیزان در معرفی ادبیات معاصر به سارتر نقش بسزایی
داشت. در سال ۱۹۲۲ موفق به گرفتن دیپلم شد، پس از آن تصمیم گرفت به همراه «نیزان» در «دانشسرای عالی پاریس»
در رشتهٔ آموزگاری ادامه تحصیل دهد. ۱۹۲۴ در امتحان ورودی از ۳۵ نفر قبول
شده نهایی، رتبه هفتم را به دست میآورد. به همراه نیزان دست به انتشار
مجلهای در دانشسرا میزند. چهار سال بعد در امتحانات نهایی رشته فلسفه مردود میشود. دلیل رد شدن
نیز عقیده سارتر در مورد فلسفه بود. او عقیده داشت «فلسفه فهمیدنی است، نه
حفظ کردنی». سال بعد (۱۹۲۹) در امتحانات نهایی جایگاه نخست نصیب سارتر
میشود و «سیمون دوبووار» و «ژان هیپولیت» و «پل نیزان» مقامهای بعدی را
کسب میکنند. سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست
فرانسوی همراه و همدم مادامالعمر او بود. آشنایی این دو به سال ۱۹۲۹ و
زمان آمادگی دوبووار برای امتحانات فلسفه در سوربن بازمی گردد. سیمون
دوبووار دختر ناز پروردهای که تحت سلطه قرار دادهای مذهب کاتولیک بود بعد
از آشنایی با سارتر شدیداً و عمیقاً به او دلبسته میشود و تا آخر عمر با
او همراه میماند هر چند که این رابطه در سالهای پایانی عمر سارتر تا
حدودی ضعیف می شود. پس از اتمام تحصیلات در دبیرستانهای "لوهاور" و "لیون" به تدریس فلسفه
پرداخت. پس از مدتی تصمیم گرفت که برای کامل شدن تحقیقاتش در زمینه فلسفه
راهی آلمان شود. با استفاده از یک بورس تحصیلی به آلمان رفت و در برلین
به ادامهٔ تحصیل پرداخت. در اینجا بود که آشنایی عمیقتری با آثار فیلسوفان
بزرگی همچون مارتین هایدگر ( فلسفه اصالت وجود یا اگزیستانسیالیسم) و
ادموند هسرل (فلسفه پدیدار شناسی) پیدا کرد. اما پس از چندی تاب تحمل
حکومت نازی را نیاورد، به پاریس برگشت و کار تدریس فلسفه را دنبال نمود. سارتر از کودکي در پي کسب شهرت بود. به همین دلیل به نویسندگی روی
آورد. با این همه مدتهای مدیدی نوشتههایش یکی پس از دیگری از سوی
ناشران بازگشت داده میشدند و او بدینخاطر نتوانست به آرزوی دیرینهاش جامه
عمل بپوشاند. اما در ۱۹۳۸ و با نگارش نخستين رمان فلسفياش با نام «تهوع»
به شهرتی فراگير دست يافت. در اين رمان تکان دهنده دلهره وجود و بيهودگی
ذاتی هستی، با جسارتی بی سابقه ترسيم شده است. پس از آن، نگارش مجموعه اي
از داستانها با نام «ديوار» (۱۹۳۹) را آغاز كرد که به دليل شروع جنگ دوم
جهاني ناتمام ماند. بطور کلی دو دوره در زندگی حرفهای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفهای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروفاش، هستی و نیستی، بودو نوشتن رمان تهوع. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است. » در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگیاش، سارتر بهعنوان روشنفکری فعال از نظر سیاسی شناخته میشد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز بهطور رسمی به عضویت حزب کمونیست
درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایدههای
اگزیستانسیالیستیاش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشتاش را
تعیین کند. وی همچنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای
اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین
مسیر زندگی اشخاص دارند. در سال ۱۹۶۴ جایزه ادبیات نوبل به سارتر تعلق گرفت، ولی او از پذیرفتن این جایزه سر باز زد. مرگ سارتر از سال ۱۹۷۳ به بعد تقریبا تمامی قدرت بینایی خود را از دست داده بود و
دیگر قادر به نوشتن نبود، با این همه او سعی میکرد با انجام مصاحبهها،
دیدارها و حضور در مراسم کماکان چهرهای فعال و اجتماعی از خود نشان دهد.
برای نمونه ملاقات او با «آندریاس بادر» زندانی سیاسی و عضو «فراکسیون ارتش سرخ» (RAF) در زندان اشتوتگارت (آلمان) توجه همگان را برانگیخت. ۱۹۷۹ در یک کنفرانس مطبوعاتی جنجالی به حمایت از آوارگان جنگ ویتنام
(Boat people) پرداخت. در جایی دیگر از مبارزه مردم ایران علیه شاه و
آزادی زندانیان سیاسی و همچنین مبارزه مردم شیلی علیه دیکتاتوری پینوشه
طرفداری نمود. در سال ۱۹۸۰ روزنامه «نوول ابزرواتور» اقدام به انتشار گفتگوی سارتر با «بنی لویس»
- فیلسوف و نویسنده - نمود که شگفتی همگان از جمله دوبوار را بهمراه داشت.
سارتر در این مصاحبه به بحث در مورد نکاتی همچون «روابط میان فردی و شرایط
اجتماعی» پرداخت. این گفتگو تا حدی نشانگر تطابق نظریات سارتر و لویس بود. ژان ٔپل سارتر در روز ۱۵ آوریل ۱۹۸۰ در سن ۷۵ سالگی در بیمارستان بروسه
پاریس در پی ادم ریوی از دنیا رفت. او حتی تا پایان عمر یک چهره سرشناس
جهانی باقی ماند؛ خبر درگذشت او به سرعت در سراسر جهان پخش شد و حدود
۵۰هزار نفر در پاریس در مراسم خاکسپاریش شرکت کردند، در حالی كه بیش از ده
سال از افول سارتر در فرانسه گذشته بود. این مراسم پرجمعیت ترین تشییع
جنازه یك فیلسوف در قرن بیستم بود؛ از این نظر می توان او را به ولتر - فیلسوف بزرگ عصر روشنگری فرانسه - تشبیه نمود. خاکستر او در گورستانی در حوالی محل زندگی دوران پیری اش در محلهای از پاریس به خاک سپرده شد، جایی که ۶ سال بعد همسفر زندگی اش سیمون دوبووار به همراهش آرمید. ۳ سال پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام تشریفات خداحافظی در مورد مرگ وی منتشر کرد. یک هفته بعد از مرگ سارتر روی جلد هفته نامه نوول ابزرواتور
که سارتر به آن علاقه داشت و واپسین گفتگوهایش هم در آن منتشر شده بود، بر
زمینهٔ سرمهای تیره تصویر درشتی از چهرهٔ سال خوردهٔ سارتر چاپ شد، و زیر
آن با حروف سفید واپسین عبارت کتاب واژهها آمد: ((تمامی یک انسان، از تمامی انسانها ساخته شده و برابر کل آنها ارزش دارد، و ارزش هر یک از آن با او برابر است.)) منبع:ویکی پدیا سلام به کل کتابخونها یه آپ خیلی کوچک از جین آستین گذاشتم و سعی کردم کوتاه باشه تا اذیت نشین و حوصله خوندنش رو داشته باشین [نیشخند] ضمیمه نوشت:هر کس فیلم غرور و تعصب رو دیده دستش بالا... ضمیمه نوشت2:فعلا بدرود جین آستن (به انگلیسی: Jane Austen)، (۱۶دسامبر ۱۷۷۵ - ۱۸ ژوییه ۱۸۱۷) نویسنده انگلیسی
که آثارش، ادبیات غربی را بسیار مورد تأثیر قرار دادهاست. شناخت او از
زندگی زنان و مهارتش در گوشه و کنایهها، اورا به یکی از مشهورترین
رماننویسان عصر خودش تبدیل کردهاست. جین آستن چند سالی از عمر خود را در شهر باث
سپری کرد و این شهر به عنوان محل اقامت او مشهور است. موسسهای به نام
«مرکز جین آستن» در خیابان گی در مرکز شهر باث موجود است که هر سال
جشنوارهای به نام جشنواره جین آستن در این شهر برگزار میکند. اولین ترجمهٔ رمانهای استن در ایران به کوشش شمس الملوک مصاحب و
به تاریخ اسفند ۱۳۳۶ منتشر شد. (غرور و تعصب/شابک: ۹۶۴-۵۶۲۰-۱۶-۳) ... رمانهای جین استن در طی سالیان توسط مترجمین متفاوتی ترجمه و با
همکاری انتشارات گوناگونی چاپ شدهاست که از ان جمله میتوان جمشید
اسکندانی (نشر ثالث) و رضا رضایی (نشر نی) را نام برد. در ایران کتاب Sense And Sensibility که با عنوان حس و احساس
شناخته میشود. توسط انتشارات نی و با ترجمهٔ رضا رضایی, زیر عنوان عقل و
احساس هم منتشر شدهاست و متاسفانه این طرز فکر را ایجاد میکند که عقل و
احساس کتاب جدیدی به غیر از حس و احساس است. رضا رضایی در مقدمهٔ کتاب به
علت این نامگذاری اشاره میکند (عقل و احساس/شابک: ۹۶۴-۳۱۲-۸۱۹-۹) یکی از موانعی که مترجمین در هنگام ترجمهٔ یک اثر به زبان دیگر با ان
مواجه هستند, یافتن معادلهای مناسب و ملموس برای پارهای از لغات و
اصطلاحات و با در نظر گرفتن استحکام و وفاداری به متن اصلی است. به ویژه
در اثار کلاسیک و همچنین اثار ویکتوریایی (۱۸۳۷–۱۹۰۱) یافتن معادلهای
مناسب برای برخی لغات و اصطلاحات مذهبی, اجزا لباس, بعضی از بازیها و
اصطلاحات و تعبیراتی که در مکالمات عادی و روزمره مردم در ان دوران
استفاده میشدهاست این موضوع عینیت بیشتری دارد. یافتن معادلهای پارسی مناسب برای برخی کلمات که در زبان مترجم دارای
معنی مشخص و ملموسی نیستند نیز کوششی مظاعف را طلب میکند. در این مهم
میتوان از واژهٔ Prejudice در عنوان کتاب Pride and Prejudice نام برد.
مترجم, شمس الملوک مصاحب در مقدمه مترجم به این موضوع اشاره میکند. (شروع نقل قول) یافتن ترجمه یا معادلی برای کلمهٔ Prejudice, یکی از
موارد اشکال بود. در فرهنگهای انگلیسی به پارسی یا انگلیسی به عربی و
غیره و در عرف معمول, لغت بسیطی که برای رساندن مفهوم و معنی Prejudice
وافی باشد, یافت نشد. معانی: تمایل بی جهت, تنفر بی جهت, زعم باطل, محکوم
کردن قبل از بحث, قضاوت قبل از بحث و قضاوت از روی غرض و تعصب و مانند
اینها دیده میشد. این معانی بعضی ناتمام بود و بعضی به درد کاری که ما
میخواستیم نمیخورد. ناچار با علم به اینکه تعصب معادل Prejudice نیست ان
را انتخاب کردیم. (پایان نقل قول) (غرور و تعصب/شابک: ۹۶۴-۵۶۲۰-۱۶-۳) منبع:ویکیپدیا سلام این دفعه یه اپ خیلی کوچولو از جویس میذارم ضمیمه نوشت1:از ایرلندیها زیاد خوشم میاد...اِلفها تو ایرلند زیادن! ضمیمه نوشت2:امیدوارم حوصلتون سر نرفته باشه... "جیمز جویس" در 1882، در دوبلین و
در خانواده ای فقیر به دنیا آمد و در مدارس و کالج این شهر درس خواند. به
غیر از نوشتن داستان،به سرودن شعر و مقاله نویسی نیز پرداخت و نام اولین
مجموعه دستنوشته های خود را "اپیفانی" (epiphany)- به معنای دلتنگی و
ارتباط ناگهانی شخص با یک فرد یا یک چیز- گذاشت. در 1902 از دوبلین راهی
پاریس این پاتوق نوابغ ادبیات و شعر جهان شد، اما تنها یک سال در آنجا
دوام آورد و به دلیل بیماری مادرش به ایرلند بازگشت. پس از آن کار ادبی
خود را با نوشتن مجموعه "قهرمان استفن" ادامه داد که اتوبیوگرافی او به
شمار می آمد و در کنار آن مجموعه دیگری مشتمل بر داستانهای کوتاه را شروع
کرد که مجموعه ای بود از "اپیفانی"ها که سرنوشتی تراژیک در آن موج می زد و
در عین حال باعث می شد سبک نویسندگی و شیوه نگارشش پیشرفت کرده و شکل
بگیرد. در 1904 "جویس" همراه همسرش "نورا برناسل" ایرلند را ترک و در
لهستان، اتریش، مجارستان و ایتالیا زندگی کرد و در این زمان صاحب دو فرزند
شد. در این سالها، به نوشتن داستان کوتاه ادامه داد که آنها را در سال
1914 با عنوان "دوبلینی ها" به چاپ رساند. بسیاری از کارشناسان ادبی
معتقدند که برترین کار این مجموعه، داستان کوتاه "مردگان" است که "جویس"
در آن زندگی معلم مدرسه و همسرش را روایت و در آن رؤیاهای از دست رفته شان
را بازگو می کند. البته ذکر این نکته ضروری است که داستان کوتاه "عربی" از
شیواترین و روان ترین داستانهای کوتاه این مجموعه به شمار می آید که
مضمونی عاشقانه دارد و از سوی منتقدان ادبی بسیار مورد تحسین قرار گرفته
است. مجموعه "دوبلینی ها" به "جویس" اعتماد به نفس لازم را داد تا آن
طور که می خواهد بنویسد و شگفتی های نهفته ادبیات را خلق کند. در همان
زمان و در حالی که کار "دوبلینی ها" به پایان رسیده بود، "جویس" کار رمان
دیگرش "قهرمان استفن" را نیز دنبال کرد، اما کمی بعد نام آن را تغییر داده
و با عنوان "تصویر هنرمند در جوانی" به چاپ رساند. با حضور ایتالیا در جنگ
جهانی اول "جویس" به همراه خانواده خود راهی زوریخ سوئیس، شد و چون با
بحران مالی مواجه بود در دفتر مجله "اگوئیست" کاری برای خود پیدا کرد. در
سال 1916 بود که "تصویر هنرمند در جوانی" توسط انتشارات "ویور" به چاپ
رسید و تحسین منتقدان ادبی را به همراه داشت. اما "جویس" یک سال قبل از
آن، نوشتن شاهکار خود "اولیس" را آغاز کرده بود و از 1916 در مجله
آمریکایی "میتل ریو" بخشهایی از آن را بتدریج به چاپ رساند. "جویس" نیز در آن زمان و در حالی
که از دشواری کتاب شکایتهای زیادی به او می رسید، گفت: "این اثر برای
روزگار فعلی نوشته نشده و دوره ای طولانی باید بگذرد تا مخاطب این اثر
پیدا شود". "جیمز جویس" از سال 1920 تا 1940 در پاریس زندگی کرد و با
سقوط پاریس به دست آلمان نازی دوباره به زوریخ بازگشت. علاوه بر
داستانهایی که به آنها اشاره شد، "جویس" مجموعه ای از نثر و نظم و نیز
نمایشنامه ای به نام "تبعیدی ها" را نیز به چاپ رساند. منبع:کتاب نیوز سلام ایندفعه سخن کوتاه میکنم و میگم سکوت،سکوت زیبا ترین آوازهاست
«ساموئل لنگهورن كلمنس» با نام مستعار مارك تواين در ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ در فلوريدا به
دنيا آمد. پدرش مردی بیایمان و مادرش زنی مذهبی و متعصب بود. وي دوران کودکی را در
قریه هانیبال Hannibal در کرانه رود میسیسیپی گذراند. این منطقه آرام بعدها
زمینه خلق مهمترین آثار او را فراهم آورد.
مارک تواین اولین داستان را در 1865 به نام « وزغ جهنده معروف ناحیه کالاوراس» The
Celebrated Jumping Frog of Calaveras County در نیویورک منتشر نمود که شهرتی
ناگهانی برای او بوجود آورد و موجب شد که مارک تواین راه قطعی داستاننویسی را
دنبال کند. این قصه، داستانی است قدیمی و معروف که مارک تواین آن را تازه گردانیده
است و مسابقهای را نشان میدهد میان معروفترین و جهندهترین وزغ منطقه متعلق به
آسیابانی جوان و وزغ شخص دیگری به نام دنیل وبستر Daniel Webster. این داستان به
ظاهر ساده، با قلم طنزآمیز و لحن آمیخته با مسخره مارک تواین، به صورت داستانی
بسیار زیبا و دلپذیر درآمد و مارک تواین را نویسنده محبوب عامه ساخت. پس از آن،
مارک تواین سفر طولانی خود را آغاز کرد و تقریباً سیزده سال در خارج از کشور به سر
مي برد. «سادهدلان در سفر کشتی» The Innocents Abroad 1869در واقع سفرنامهای
است که آمد و شدهای دریایی نویسنده را به ایتالیا و بیتالمقدس وصف میکند. مارک
تواین در این سفرنامه، تمدن کهن منطقه مدیترانه را به گونه اي طنز آميز مینگرد.
توصیف موزهها، شهرها و خرابهها همگي این امکان را به مارک تواین داده است که هنر
مضحکهنویسی خود را آشکار کند و به هر چیز جنبه نمایشی طنز ببخشد. این اثر نیز برای
نویسنده شهرت و ثروت به همراه داشت.
در سال ۱۸۶۶ تواين به عنوان روزنامه نگار به هاوايى سفر كرد و يادداشت هاى بسيارى
را از اتفاقات و رويدادهاى اين سفر جمع آورى نمود. پس از آن، سفرى به فرانسه و
ايتاليا داشت و تجربيات خود را در كتابى با نام «بى گناهان فرنگ» ذكر كرد كه پس از
انتشار، به سرعت به اثرى محبوب در ميان آمريكاييان و اروپاييان تبديل شد. تواين
معمولاً براى نوشتن به مسافرت هاى متعددش رجوع مى كرد و شايد به همين دليل است كه
آثارش حال و هواى سفرنامه دارد؛ نمونه بارز آن «ماجراهاى تام ساير» است كه در سال۱۸۷۶
به چاپ رسيد. موفقيت اولين كتاب تواين تا حدى او را از لحاظ مالى تامين كرد و او
توانست با «اوليويا لنگدن» ازدواج كند. اوليويا زنى خانواده دوست بود و خود را وقف
حفاظت و مراقبت از شوهر و خانواده اش مي كرد. يك سال پس از ازدواج به هارتفورد
مهاجرت كردند و غير از مسافرت هاى مقطعي كه به خارج از كشور داشتند، تا سال ۱۸۹۱
در اين مكان ماندند. در اين زمان تواين سخنرانى هاى متعددى را در ايالات متحده و
انگلستان در زمينه ادبيات ايراد نمود و در خلال همين دوران هم آثار درخشان خود را
خلق كرد كه «ماجراهاى تام ساير»، «شاهزاده و گدا»، «زندگى در ساحل رودخانه مى سى سى
پى» و «هاكلبرى فين» از آن جمله اند. تواين داستان «شاهزاده و گدا» را درباره
ادوارد ششم پادشاه انگلستان نوشت و آن را به دختران خوش اخلاق و مهربان خود، «سوزى»
و «كلارا» تقديم كرد. «زندگى در ساحل رودخانه مى سى سى پى»، نقدي است بر تاثير «سر
والتر اسكات» كه «رمانتيسم» او به زعم تواين،» ضررى بى پايان» را به ادبيات جهان
تحميل كرده است. «هاكلبرى فين» كه يك اديسه آمريكايى بوده و داستان «هاك» و دوستش «جيم»
يك برده فرارى است، با آثار نويسندگانى همچون «ديكنز»، «استيونسون» و «سارويان»
قابل مقايسه است. يكى از بزرگترين دستاوردهاى تواين در داستان «هاكلبرى فين»، شيوه
نوين و بسيار برجسته روايت داستان است كه در نوع خود يك انقلاب محسوب مى شود. او
آنقدر در روايت داستان ظريف و دقيق عمل مى كند كه بدون ذكر مشخصات ظاهرى و تنها با
تنظيم و انتخاب نوع جملات، حتى رنگ پوست قهرمانان را به تصوير مى كشد. سخنان منبع:رهپوـویکی گفتار سلام دگر
بار بریم سراغ
فانتزی نویس بعدی.. ضمیمه نوشت
1:اگر اقای جرویس پندلتون به لوئیس اشاره نمیکردند فکر میکردم که قبلا ازاین
نویسنده در ارشیوم مطلب گذاشتم...ِ ضمیمه
نوشت 2:همیشه دوست داشتم یه کمد داشته باشم که بشه با اون به یه سرزمین دیگه
برم... ضمیمه نوشت3:اقای
پندلتون ممنونم که یاد آوری کردید. ضمیمه
نوشت4:تشکر وبدرود. کلیو
استاپلز (سی. اس.) لوییس، نویسنده، شاعر و فیلسوف ایرلندی (۱۸۹۸-۱۹۶۳). امروزه او را
به خاطر مجموعه «
سرگذشت نارنیا » می
شناسند، اما اعتبار او به خاطر آثارش در مورد ادبیات قرون وسطی، دفاعیات مسیحی و
نقدهای ادبی اش نیز هست. زندگی سی اس لوئیس به تاریخ 29
نوامبر 1898 در شهر بلفاست در ایرلند شمالی به دنیا آمد. از همان کودکی سخت به مطالعه علاقه داشت و خیلی زود شروع به نوشتن کرد. تا قبل
از 9 سالگی پدر و مادر و برادرش را از دست داد و این فاجعه، امنیت و شادمانی دوران کودکی اش را نابود کرد و کارش را به مدارس شبانه روزی کشاند. در
سال ۱۹۱۳ با کشف استعداد فوق العاده اش، بورسی برای تحصیل در کالج مالورن به او دادند، اما از آن کالج خوشش نیامد و آنجا را ترک کرد و بعد توانست
برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد بورس بگیرد. در حین دوران دانشگاهش، جنگ
جهانی
اول رخ داد که او زخمی شد. پس از اتمام جنگ، دانشگاهش را
به پایان رساند و به تدریس در دانشگاهها پرداخت. در سال ۱۹۱۸ مجموعه اشعارش روان ها در اسارت را منتشر کرد و برای تحصیل
فلسفه و ادبیات به دانشگاه رفت. در سال ۱۹۲۵
استادیار دانشگاه ماگدالن شد و کمی بعد او را سخنرانی
عالی و استادی بی نظیر شناختند. بازگشت به دین در سال 1929 در عقایدش دچار
تحول شد و وجود خدا را پذیرفت و دو سال بعد در حین مباحثه با جی. آر. آر.
تالکین (نویسندهی ارباب حلقهها و کاتولیک متعصب!) مسیحی شد.
لوئیس و تالکین دوستانی بسیار صمیمی بودند و هردو چهره هایی برجسته در دانشکده ادبیات انگلیسی دانشگاه آکسفورد به شمار می رفتند و گروهی
غیر رسمی به نام « درونجوشان » تشکیل داده بودند. بنا به خاطرات لوئیس،
شگفت زده از شعف، او در هنگام تولد در کلیسای ایرلند تعمید یافته بود، اما
در نوجوانی ایمانش را از دست داد. نفوذ تالکین و دوستان دیگرش باعث شد که
در سی سالگی دوباره به مسیحیت روی آورد و به کلیسای انگلستان بپیوندد. بازگشت او به دین، تآثیر عمیقی بر کار لوئیس و برنامه رادیویی اش در مورد مسیحیت در زمان
جنگ گذاشت که اشتهار زیادی برایش به همراه آورد. ازدواج لوئیس مدت ها با نویسنده زن امریکایی، جوی دیویدمن گرشام مکاتبه داشت. جوی که یهودی
الاصل
بود، مانند لوئیس از بی ایمانی به مسیحیت گرویده بود.
وقتی جوی از شوهرش جدا شد، با دو پسرش دیوید و داگلاس به
انگستان سفر کرد. مدتی بعد با جوی گرشام، نویسنده زن امریکایی ازدواج کرد، اما تنها چهار سال پس از
ازدواج،
همسرش به بیماری سرطان استخوان در ۴۵ سالگی درگذشت. لوییس به
خاطر کمک به
او، حاضر شد ازدواجی فرمایشی با او بکند تا جوی بتواند
اجازه اقامت در انگلستان را بگیرد. برادر لوئیس، وارنی،
نوشته است: «کشش جک (نامی که لوئیس به آن مشهور بود)،
نسبت به جوی اول فقط یک دوستی فکری بود. جوی تنها زنی بود که جک
می شناخت و مغز و اندیشه های خپدش را داشت، و در ضمن شوخ طبع و سرگرم
کننده هم بود. » اما کمی بعد تشخیص دادند که جوی سرطان استخوان
پیشرفته دارد و همزمان رابطه جک و جوی به حدی عمیق و عاشقانه شد که تصمیم گرفتند واقعا ازدواج کنند و ازدواج آن ها در سال ۱۹۵۶، در حالی که جوی در بیمارستان بستری بود انجام شد. سرطان جوی سرانجام در سال ۱۹۶۰ او را به کام
مرگ فرستاد. این مرگ تآثیر بسیار عمیقی بر لوئیس گذاشت و در کتاب مشاهده یک دریغ این تجربه را منعکس کرد. پس از مرگ جوی، لوییس دو پسر او را
بزرگ کرد. سرگذشت نارنیا لوییس در حین جنگ جهانی دوم به تدریس در آکسفورد مشغول بود. اکثر کتابهای او دربارهی الاهیات مسیحی، و ادبیات قرون وسطا و دوران رنسانس است؛ اما بین سال
های ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۶، هفت کتاب برای نوجوانان نوشت که به «سرگذشت نارنیا» مشهور است و از این هفت کتاب، شیر، جادوگر و گنجه محبوبترین و مشهورترین است و همین کتاب بارها به صورت فیلم و کارتون درآمده است.
با این همه، به دلیل نمادگراییِ مذهبیِ این کتاب، بزرگسالان زیادی نیز از طرفداران و خوانندگان این کتاب هستند. در سال ۱۹۵۴، کرسی استادی ادبیات انگستان در قرون وسطی و رنسانس را به او سپردند. جوایز تمثیل عشق در سال ۱۹۳۶ جایزه «هاوتورندون» را ربود و کتاب
آخرین نبرد که هفتمین کتاب از ماجراهای نارنیاست، در سال ۱۹۵۷ برنده جایزه «کارنگی» شد. مرگ سی اس لوئیس در سال ۱۹۶۱، دچار بیماری
التهاب کلیه شد که به مسمومیت خونی اش انجامید. اما بعد حالش بهتر
شد و توانست دوباره به کار و بارش برگردد. هرچند، در تابستان سال ۱۹۶۳، دوباره حالش
به وخامت گرایید و در ۱۵ ژوییه کارش به بیمارستان کشید. روز بعد، ساعت ۵ بعد از ظهر، دچار
حمله قلبی شد و به اغما رفت. اما روز بعد ساعت ۲ صبح از اغما بیرون
آمد. وقتی از بیمارستان مرخص شد، به کنز برگشت و از
کرسی اش در کمبریج استعفا داد. در پاییز تشخیص دادند که او
دچار نارسایی بی بازگشت کلیه است و در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳، در اتاق خوابش از
پا افتاد و در ۶۵ سالگی درگذشت. آرامگاه سی اس لوئیس در کلیسای تثلیث مقدس در هدینگتون آکسفورد است. آثار نقد: اخلاق: ایندفعه یه بیوگرافی خیلی کوچیک از پائولینی فانتزی نویس بعدی میذارم... کریستوفر پائولینی در هفدهم نوامبر 1983 در جنوب کالیفرنیا
به دنیا آمد. او بیش از نیمی از عمرش را و در حقیقت بیشتر لحظات زندگی خود
را در خیابان پارادایز (بهشت) به همراه خانواده و خواهرش، آنجلا، گذرانده
است. کوه های بلند و نوک تیزی که به دندان های خرس می ماند در سمتی از این
خیابان قرار دارند. کوه هایی که در اکثر روزهای سال از برف پوشیده شده
اند، که آن ها الهام بخش او در صحنه های کتاب اراگون بوده اند. سلام
به همهی دوستان گرسنه و سیر خودم.دی خب
فعلا تصمیم گرفتم فقط فانتزی معرفی کنم
هرچندکه قبلا هم اینکار رو میکردم! ضمیمه
نوشت1:برای خوندن اثاراین نویسنده به ادامه مطلب برید.لطفا ضمیمه نوشت2:گرسنه
وسیر رو شوخی کردم شما جدی نگیرید...روزه همه اونایی که روزه دارن و ندارن قبول
باشه. ریچارد ا.ناک یا Richard A.
Knaak نحوهی تلفظ :("Nack") نویسندهی داستانهای فانتزی و از نویسندگان منتخب نیویورک تایمز برای نگارش داستان حماسهی هوما است. وی متولد ۲۸ مِه ۱۹۶۱ در شهر شیکاگو
از پدری انگلیسی و مادری آمریکایی است. زندگینامه ناک تحصیلات اولیهی خود را در به
اصرار مادرش در رشتهی شیمی در دانشگاه چمپیون-اوربانای
ایلینوز شروع نمود، ولی در میانهی راه آن را علت علاقه به
نویسندگی ترک گفت و به زادگاه پدرش انگلستان رفته و مدتی را در آکسفورد در رشتهی ریشههای زبان مشغول تحصیل شد. در آنجا با سیمون تالکین (نوادهی ریچارد
تالکین) هم دانشگاهی شد و از آن طریق با کریستوفر
تالکین و
جی.آر.آر تالکین که واپسین سالهای
عمر خود را میگذراند آشنا گردید و شیفتهی کارهای پدر و پسر شد. یک سال بعد به دلیل مشکلات پدرش به
آمریکا بازگشته و در دانشگاه سابقش در رشتهی علم معانی
مشغول به تحصیل شد و چهار سال بعد با مدرک لیسانس دانشگاه
را ترک کرد و به مطالعات شخصی بر روی زبانهای کهن مشغول شد. بعد از
خواندن رمان طوفان برفراز سحرسالار اثر آندری نورتون اولین داستان کوتاه
خود را در سال ۱۹۸۶ نوشت که در سال ۱۹۸۷ به چاپ رسید.
وی سپس به دلیل مشکلات مالی مدتی به عنوان مسئول انبار و
بعد از آن
دفتردار امانتفروشی مشغول به کار شد در سال ۱۹۸۸ با حماسهی هما به شهرت رسید و به
عنوان نویسندهی منتخب نیویورک تایمز انتخاب شد و کتابش به زبانهای
ایتالیایی، چک، لهستانی، ترکی، روسی، دانمارکی و فرانسوی ترجمه گردید.
وی در حال حاضر نویسندهی اصلی سری نیزهی اژدها است که خود آن را
با نام قلمروی اژدها میشناسد. از دیگر نوشتههای مشهور وی سریِ هنر نبرد است که توسط کمپانی
بازیهای کامپیوتر بلیزارد به صورت گسترده حمایت میشود. مجموعه
کتابهای
دیابلو (معادل شیطان به اسپانیول) وی نیز در میان علاقهمندان
ژانر فانتزی-وحشت مورد استقبال گرمی
قرار گرفتهاست. یشتر کتابهایی که بر ناک تأثیر
گذاشتهاند به گفتهی خودش فرمانروای حلقههای تالکین،
موجودات
روشنایی و تاریکی و
کهربا اثر راجر زلازنی و کتابهای ادگار آلن پو بودهاند. دیگر
نویسندگان محبوب وی گلن کوک،
ال اسپراگ دیکمپ،
لاورنس وات
اوانس، هری ترتل داو،
جنیفر رابرسون،
رابرت جی سویر،
لورل ک
همیلتون و
هری هریستون هستند. در کنار نوشتن وی به خوردن، سفر،
مطالعهی کتاب و تماشای فیلمهای قدیمی علاقهمند است. ضمیمه
نوشت3:ایشون رو دومین فانتزی نویس جهان لقب دادن که من به شخصا چنین رتبهبندی
روقبول ندارم!اگر اینطوره پس استاد تالکین روباید بذارن روسرشون وکلا یه سبک
مجزابراش تعریف کنن....
سبک شاوْ در نمایش نامه نویسی
اندیشه های شاو
شوخی های شاو
برنارد شاو درباره خودش
گفتاوردها
منبع:ویکی گفتار-رهپو
فعالیتهای ادبی
آثار
تهوعLa nausée
Nausea
۱۹۳۸
دیوار
Le mur
The Wall
۱۹۳۹
مگسها
Les mouches
The Flies
۱۹۴۳
خروج ممنوع
Huis clos
No Exit
۱۹۴۴
سن عقل
L'âge de raison
The Age of Reason
۱۹۴۵
روسپی بزرگوار
La putain respecteuse
The Respectful Prostitut
۱۹۴۶
راههای آزادی
Morts san sépulture
The Victors
۱۹۴۶
بودلر
Baudelaire
Baudelaire
۱۹۴۶
دستهای آلوده
Les mains sales
Dirty Hands
۱۹۴۸
شیطان و خدا
Le diable et le bon dieu
The Devil and the Good Lord
۱۹۵۱
گوشه نشینان آلتونا
Les séquestrés d'Altona
The Condemned of Altona
۱۹۵۹
جنگ شکر در کوبا
Ouragan sur le sucre
Sartre on Cuba
۱۹۶۰
زنان تروا
Les Troyennes
The Trojan Women
۱۹۶۵
کلمات
les mots
The Words
۱۹۶۴
هستی و نیستی
کاراز کار گذشت
مرگ در جان
مردههای بی کفن و دفن
چرخدنده
بازیگر و قربانی
خانواده خوشبخت
در دفاع از روشنفکران
جین استن در ایران
اشکالات ترجمهٔ اثار کلاسیک
کتابشناسی
در سال
1920 به دلیل وجود برخی مسایل در داستان، ادامه چاپ "اولیس" متوقف شد. دو
سال بعد "سیلویا بیچ" صاحب یک کتابفروشی کوچک در پاریس تمام مجموعه را به
چاپ رساند. چاپ "اولیس" برای "جویس" شهرت بین المللی و جهانی به همراه
داشت و سبک نوشتاری و بخصوص شیوه جریان سیال ذهن او بر بسیاری از
نویسندگان تأثیر گذاشت.
هر چند واقعه اصلی داستان در یک روز رخ می
دهد، اما همانند مجموعه حماسی "اولیس" نوشته "هومر"، مجموعه وقایع 10 سال
را در خود دارد. این اثر بزرگ، تمثیل ها و تصویرسازی های زیادی در خود
دارد و ضمناً عمق کاراکترهای داستان و طنز نهفته آن بسیار مهم و قابل توجه
است.
پس از "اولیس"، "جویس" 17 سال وقت صرف کار بعدی خود کرد و در سال
1939 "بیداری فینگان ها" به چاپ رسید. این اثر ادبی سخت از سبک نوشتاری
دشواری برخوردار است؛ چون او از دیگر زبانها، به جز انگلیسی، نیز در این
اثر استفاده کرده چون به گفته خودش: "زبان انگلیسی با این رمان برای من
تمام شده است"!
"بیداری فینگان ها" سیلاب ها و جملات عجیبی دارد و در
برخی مواقع جملات از دو نظر قابل تفسیر است. این اثر به دلیل دشواری در
فهم نتوانست نظر منتقدان را جلب کند.
یکی از استادان ادبیات دانشگاه
کلمبیا در سال 1996 در خصوص کتاب فینگان ها گفت: "من 11 سال وقت صرف کردم
تا بتوانم این کتاب را بخوانم و تنها چیزی که می توانم بگویم، توصیه به
دیگران است که این کتاب را نخوانند"!
او در ژانویه 1941، در زوریخ سوئیس و در سن 58 سالگی چشم از جهان فرو بست.
تواين در دوران ابتدايى، شاگردى متوسط بود، اما به قول خودش هيچ دانش آموزى در هجى
كردن كلمات به پايش هم نمى رسيد. مارك در سال ۱۸۴۷ پدر خود را از دست داد و براى
شاگردى نزد يك نقاش رفت و در عين حال، در نشريه «ژورنال» نيز به عنوان خبرنگار آغاز
به كار كرد. مارك تواين از سال ۱۸۵۷ با اخذ گواهينامه به عنوان قايقران در رودخانه
مى سى سى پى مشغول به كار شد. وي در سال ۱۸۶۱ به ويرجينيا كه والدينش اصالتاً اهل
آنجا بودند، نقل مكان كرد و به عنوان سردبير نشريه «تريتوريال اينتر پرايز» انتخاب
شد. در روز سوم فوريه ۱۸۶۳ تخلص ادبى مارك تواين متولد شد. او سفرنامه طنزآميزى را
كه به رشته تحرير درآورده بود، با اين تخلص امضا كرد.
او در سال ۱۹۰۴ همسرش را در طول اقامتشان در فلورانس از دست داد و دختر دومش نيز
نابينا شد. از اين زمان به بعد، اندوه تواين در آثارش مشاهده مي شود. او كه ذاتاً
به زندگى خوشبين بود، پس از اين اتفاقات دچار سرخوردگى شديدى شد. اين نويسنده بزرگ
در ۲۱ آوريل ۱۹۱۰ ديده از جهان فرو بست. آخرین اثر مارک تواین «بیگانه اسرارآمیز»
(The Mysterious Stranger) نام دارد که پس از مرگ نویسنده در سال1916 منتشر شد و در
مقام مقايسه با قصههای فلسفی ولتر قرار گرفت. آثار چاپ نشده مارک تواین نيز در سال
1940 انتشار یافت.
تمثیل عشق
مطالعاتی در باب کلام
تجربهای در باب نقد
تصویر رها شده
رمان:
بازگشت زائر
از سیاره خاموش
پرلاندرا
همچون سفر به زهره
آن قدرت زشت
مسئله درد
The screw tape Letters
معجزات
مسیحیت محض
چهار عشق
فراسوی فردیت
زندگینامه:
شگفت زده از شادی
شعر:
شعرها
داستانهای منظوم
دیمر
نامهها:
نامهها، ویراسته و.ه.لوئیس
رمان برای نوجوانان:
:ماجراهای نارنیا که شامل هفت کتاب
مستقل است
شیر، جادوگر و گنجه
. شاهزاده کاسپین
سفر کشتی سپیده پیما
صندلی نقرهای
اسب و آدمش
خواهرزاده جادوگر
آخرین نبرد
پدر و مادر کریستوفر به او در خانه آموزش می دادند.او گاهی اوقات در مقام
ی کودک، داستان های کوتاه یا شعر می نوشت و زمان زیادی را در کتاب خانه می
گذراند و خواندن را دوست داشت. او کتاب های بروس کوویلریال آن مک کافری،
جین یولن، برایان جکیویز، ای.آر. ادیسون، دیوید ادینگ و اورسولا ک. اوژوان
را دوست داشت.
داستان اراگون از رویا پردازی های نوجوانی او سرچشمه گرفت. علاقه ی
کریستوفر به جادو در داستان ها باعث شد که رمانی خلق کند که ازخواندن آن
لذت ببرد. این پروژه در ابتدا به صورت یک تفریح برایش بود، یک حس رقابت
باخودش؛ او اصلا قصد چاپ کردنش را نداشت. تمام شخصیت های داستان او از
تخیل او سرچشمه گرفته اند، البته به غیر از آنجلای گیاه شناس، که شخصیت اش
برگرفته از خواهرش است.
وقتی کریستوفر اولین نسخه ی اراگون را نوشت تنها پانزده سال داشت. او سال
دوم را به اصلاح کردن اشکالات پرداخت و سپس آن را به والدینش داد تا
مطالعه کنند. آن دو تصمیم گرفتن که خود برای چاپ کتاب اقدام کنند و سال
سوم را صرف آماده کردن نسخه ی دست نوشت کتاب برای به چاپ رساندن کردند:
ویرایش و ویراستاری کردن، طراحی جلد و تایپ کردن. در این مدت کریستوفر
سرگرم کشیدن نقشه ای برای اراگون و طراحی چشم اژدهای روی جلد بود. سپس این
نسخه را برای چاپ فرستادند و اولین جلد در نوامبر 2001 بیرون آمد. خانواده
ی پائولینی تمام سال بعد و اوایل 2003 را به پخش کردن این کتاب در
کتابخانه ها، کتاب فروشی ها و مدرسه ها پرداختند.
پس از این که کریستوفر از مسافرتش در ایالات متحده و بریتانیا در 2004
برای تبلیغ اراگون بازگشت ، مشغول نوشتن دومین جلد شد، که ادامه ای بر
ماجراهای اراگون و اژدهایش، سفیراست. الدست در آگوست 2005 منتشر شد که
مسبب آن شد که کریستوفر برای تبلیغ به ابالات متحده، کانادا، بریتانیا،
اسپانیا، فرانسه و ایتالیا مسافرت کند.
در دسامبر 2006، کمپانی فاکس 2000، فیلم اقتباسی اراگون را در سینماها به نمایش درآوردند.
کریستوفر در حال حاضر درحال نوشتن کتاب سوم است، که در بیست و سوم سپتامبر
2008 منتشر می شود. او در اوایل 2007 اعلام کرد که طرح کلی و شخصیت های
داستان خواستار فضای بیش تری برای پرداختن به آن هاست و جلد چهارمی نیز در
راه خواهد بود تا به تمام عناصر داستان توجه لازمه داده شود. مجموعه ی
میراث که قرار بود در سه جلد خاتمه یابد حال به یک سری داستان تبدیل شده
است. جلد چهارم به مجموعه ای که سال ها پیش حوادث آن را کریستوفر در خیالش
دیده بود، خاتمه خواهد داد.
کریستوفر سپاسگذار تمام طرفدارانش است و به آن ها جرات آن را داد تا با
الهام گرفتن از او، داستان خیال های خود را بر روی کاغذ آورند.
زمانی که مجموعه داستان های میراث تمام شود، کریستوفر تصمیم دارد که به
مسافرتی طولانی برود و فکر کند که کدام یک از ایده های داستانش را خواهد
نوشت.
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |


